برای آدم نابینا الماس و شیشه یکی است.اگر کسی قدر تو را ندانست فکر نکن تو شیشه ای. او نابیناست
سلام دوست جونام... ممنون از این همه لطفتون... من هستم...حالمم خیلی خوبه شکر خدا همه تونم هر روز میام می خونم... الان اومدم بگم شهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر در امن و امان است....خبر خاص قابل ذکری نیست... این چند روز فقط ٢-١ بار بازار گردی داشتیم و حسابی از خجالت جیبمون در اومدیم و کلی وسایل گل منگلی برای شیرینی پزی و کیک پزی خریدیم....حالا پیدا کنید شیرینی پزش را ممنون که نگران و جویای احوالم هستین... قدر تک تکتون رو می دونم... خبری داشتم میام و می نویسم... منم و این وبلاگ و تک تک دوستای دوست داشتنیم.... راستی چون این پست بعدا حذفیده میشه ، کماکان با چای تازه دم و شیرینی در پست قبل پذیرای وجود نازنینتون هستم... یا حــــــــــــــــــــــــق انسان می تونه هم دایره باشه و هم یک خط راست انتخاب با خود توست که.. تا ابد به دور خود بچرخی... یا تا بی نهایت ادامه بدهی... ********************************************************** سلام دوست جونام... عیدتون مبارک... امروز قرار بود بریم کوه که چون برای ماشین برادرم یه مشکلی پیش اومد(خدا بهش رحم کرد) و مجبور شد ماشین بابام رو ببره برنامه کوه امروز رو لغو کردم... البته برادرم می گفت من رو برسونید و بعد خودتون برین و به خاطر من برنامه تون رو بهم نزنین ولی خوب آیه که نازل نشده...یه روز دیگه انشالله.... فعلاً خبر خاصی نیست... فقط دیروز من و خواهرم یه کیک برای تولد ١٣ سالگی برادرزاده ام درست کردیم. اینم چند تا از عکسهای کیک مزرعه: آهان راستی یادم رفت بگم...تو تراوین مقام گرفتم و ملکه شدم دیگه همین... دلتون خوش و تنتون سلامت و ایامتون به کام ********************************************************** پ.ن: امروز پ.ن نداشتم ..یعنی نذاشتم .الانم فقط زدم پ.ن که همین رو بگم حکمت وزیدن باد... رقصاندن شاخه ها نیست... امتحان ریشه هاست... پس بیش از پرداختن به شاخ و برگ زندگیت... تا می توانی ریشه ات را محکم کن... تا برابر طوفان های سهمگین آن نابود نشوی... ********************************************************** سلام به همه ی دوست جونام... پست قبلی رو با اجازه تون پیش نویس می کنم که این وسط یه چیز همینجوریه بی ربط نداشته باشیم...مهم نظرات شما دوستان گلم بود که دونستم و دارمشون... خوب این چند روز خبر خاصی نبود...ولی این پست طولانیه اگر حوصله تون نگرفت بی خیالش بشین هفته قبل بر و بچز تیم کوهنوردی رفتن کوه...این بار تعداد افراد هم بیشتر بود ولی من نتونستم برم...یعنی می خواستم برم ولی نشد...چون هم انگشت پام همینجوری بی علت به شدت درد می کرد و نمی تونستم چکمه کوه رو بپوشم...هم مامانم تنها بود و دلم نمیومد تنهاش بزارم تو خونه(کمر درد دارن و چند وقتیه نمی تونن از خونه برن بیرون..یعنی در واقع حرکت ماشین براشون ضرر داره والا تو خونه می تونن راه برن) بعد من دیگه هیچ کاری نکردم تا امروز صبح که پدرم اومد بهم گفت میای بریم یه دوری بزنیم و برگردیم؟!منم که پایه گفتم بریم... دختر برادرم چون امتحان داشت پیش مامانم موند و ما هم از تهران رفتیم بیرون... در یک عملیات فوری بابا جونم ماشین رو نگه داشت گفت شما بیا بشین... من اولش اینجوری از ماشین پیاده شدم و به روی خودمم نیاوردم و به بابام هم گفتم ممنون که ماشین رو بهم دادین....گفت کجاااااااا؟باید خودت بشینی!در واقع بازم نشد از زیرش در برم.... حالا اون سر بالایی خفنه بود..برگشتنی شد یه سرازیری خفن... من : آخه سرازیریش خطرناکه...بچه ها چه گناهی کردن من راننده شون باشم؟ پدرم: بشین .طوری نمیشه....این شد که خودمون رو سپردیم دست خدا و اون سرازیری دل انگیز رو با چشم نیمه بسته اومدیم پایین (گفتم که منطقه نظامی بود...از آسفالت و این قرتی بازیها هم خبری نبود...احتمالا از این جاده تانک رد میشه) پایین تر نگه داشتیم... هوا یه کم سرد بود و چون بچه کوچولو هم همراهمون بود نمی شد زیاد از کوه بالا رفت... در عوض رفتیم پیش اینها....انقدر خوشگل بودن که آدم دلش می خواست لهشون کنه(اوج احساساتم بود )...بیشترشونم مشکی مشکی بودن... البته قبلش زیاد جرات نزدیک شدن نداشتیم .چون سگ گله و توله هاش جلوی در بودن و ترسیدیم حسابمون رو برسه.ولی بعد چوپونشون اومد و خودش ما رو برد پیش بره ها( بعدا فهمیدیم الکی ترسیدیم....سگه همینجور عین بز !!!نگاهمون می کرد..) این و این و این هم عکسهای تکمیلی گله... بعدم یه کم کوههای برفی رو تماشا کردیم و بابام با چند تا شکارچی صحبت کرد و ازشون پرسید الان پروانه شکار می دن یا نه و که معلوم شد می دن و قرار شد بره تمدید کنه...(اینم عکس بعضی از شکارهای بابام که تو پاسیوی خونه به دیوار زده...البته الان دیگه شکار قوچ و بز کوهی تو این منطقه ممنوعه و اینا مال زمانیه که شکارشون هنوز ممنوع نشده بود...ولی کبک دری و کبک کماکان آزاده و براش پروانه صادر میشه) بعد حرکت کردیم به سمت تهران....ولی یهو از تو ماشین چشممون افتاد به آسمون....اگه گفتین چی دیدیم؟به به .... یه اقای کایت سوار ...اینم یه عکس دیگه انقدر بهش حسودیم شد...جای خلوت....تنها....سکوت...اون بالا...خودش رو سپرده بود به دست باد ....گاهی اوج می گرفت و گاهی ارتفاعش رو کم می کرد....واااااااااااای ...انقدر دلـــــــــــــــم خواااااااااست.... بعد دوباره می خواستیم راه بیافتیم که بابام یادش افتاد من پشت فرمون نشستم و یه قسمت راه رو خودش نشسته......پیاده شد و گفت بشین پشت فرمون... رضایت نمی دادن که....خلاصه به هر بدبختی بود اومدیم اون جاده رو پایین و به جاده اصلی که رسیدیم نگه داشتم تا پیاده شم و بابام می گفت نه اینجا رو هم بشین....می گم بابا جون من هنوز گواهینامه ندارم...می زنیم یکی رو ناقص می کنیم بدبخت میشیم.......ولی می گفت هنوز به شهر نرسیدیم...جاده هم خوبه...زیاد شلوغ نیست...ما هم آروم میریم ...تمرین می کنی...ولی دیگه پیاده شدم و خلاصه راضی شدن بالاخره... بعد طبق دستور بابا جونم برای سه شنبه قرار کوه گذاشتیم اگر زنده بودیم انشالله... فعلا ٣ نفر قطعی هستیم ...اگر از افراد تیم کوهنوردی کسی بیاد که قدمش روی چشم اگر نه خودمون سه تا یعنی من و بابام و پسر برادرم می ریم(پسر برادرم امسال از دانشگاه فارغ التحصیل شده و یه کم سرش خلوت تر شده و یکی از اصرار کننده ها ایشونه)... حالا تا ببینیم خدا چی می خواد... اینم خبرای این چند روزه.... الانم پستم رو تکمیل می کنم و میام پیشتون ببینم چه خبره... ********************************************************** پ.ن.١: و اما در مورد دعوت به بازی سیذارتای گلم که 5 تا کاری که دوست داشتم انجام بدم و انجامشون ندادم.... راستش تعداد این کارها زیاده ....واسه همین در پاسخ به این بازی یه ذره سنت شکنی می کنم و فقط می گم اگر فقط می شد به اینجا بر گردم همه ی اون کارهایی رو که می تونستم انجام بدم و انجام ندادم رو حتما انجام می دادم...و بالعکس کارهایی که می تونستم انجام ندم ولی انجام دادم رو هرگز انجام نمی دادم...فقط برای این کار باید با تجربه الانم به اون زمان بر می گشتم که افسوس غیر ممکنه از طرف من هر کدوم از دوستان که تمایل به بازی دارن دعوتن....فقط اگر بازی رو انجام دادین خبرم کنین که منم بیام بخونمتون... پ.ن.٢:این لینک رو هم حتما یه نگاهی بهش بندازین..شاید مشکل این دوست گلمون به دست شما رفع بشه... پ.ن.٣: اون کیک استخری رو یادتونه؟!حالا یه نگاهی به این لینک بندازین...من که خوندم شاخ در آوردم...تا جایی که یادمه این کیک رو همینطوری بی مناسبت درست کردیم و جز خودمون هم مهمون دیگه ای نداشتیم...حالا این الناز خانم (به قول خودش دوست خانوادگی) از کجا سبز شده من نمی دونم پ.ن.۴:دیروز به یه بنده خدا می گم فردا ساعت 9:20 خورشید گرفتگیه...می گه:جدی؟9:20 صبح یا شب؟! منم اول اینجوری پ.ن.۵: قالب جدید رو امتحانی گذاشتم...اگر خوشم نیومد یا اگر خوشتون نیومد عوضش می کنم...بس که برف نیومد عقده ای شدیم رفت پی کارش پ.ن.۶: این قسمت رو الان با خوندن کامنت خصوصی شما دوست گمنامم اضافه کردم.شمایی که می گی متاسفانه وضعیتی مشابه وضعیت من تو خونه همسرت داری....شمایی که می گی چند بار در روز به وبلاگم سر می زنی...مطالبم رو می خونی و آهنگ قبلی وبلاگم آرومت می کنه...قبل از هر چیز برات از صمیم قلبم دعا می کنم که مشکلت رفع بشه و زندگی روی خوشش رو بهت نشون بده...آهنگ قبلی وبلاگ رو به احترام شما دوست عزیزم دوباره گذاشتم....این آهنگ من رو هم آروم می کنه...یه جورایی حرفای دل منم هست...فقط برای تنوع از روی وبلاگ برش داشته بودم و خودم تنها گوش می دادم....ضمناً اگر کمکی از دست من بر میاد دریغ نمی کنم...یکشنبه ٢٧/١٠/٨٨ ساعت ۶:۴٧
پ.ن.٧:مناجات نامه الهی، آن که رسیده است خاموش است، حسن نارسیده در جوش و خروش است. الهی، همنشین از همنشین رنگ می گیرد؛خوشا آن که که با تو همنشین است. عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست سـیم سـیّار دل مـا سـیم نیست این خـدا،این هم هزاران طول موج دیش احساسات ما تنظـیم نیست *********************************************** سلام سلام به همه ی دوست جونای گلم.... الان یک عدد آزی معتاد به بازی travian اینجا نشسته از بس که هی اومد تو این وبلاگ من تبلیغ کرد که بیا بازی کن...بدون تو لطفی نداره حالا مدام نشستم ببینم گندمم کی کم میشه؟هیزمم چقدره؟چند تا سرباز دارم؟مخفیگاه کی بسازم؟ خلاصه مشغولم اساسی...یه روز بازی نکردم نمی دونم چرا چرتم می گیره...از علائم اعتیاده نه؟! امان از دوست ناباب مادر...اغفال شدیم رفت پی کارش.. این مدت خیلی اتفاق خاصی رخ نداد ولی خوب این وبلاگ بالاخره باید آپ بشه دیگه... خلاصه اش میشه اینطوری: 1-روز عاشورا بالاخره بعد از چند روز ریاضت کشی و از خونه بیرون نرفتن تصمیم گرفتیم از خونه بریم بیرون...خونه که سهله...تصمیم گرفتیم از تهران بریم بیرون....مردم روستایی در 20 کیلومتری تهران بعد از اذان ظهر و صرف ناهار به صورت خودجوش و آموزش ندیده مراسم ذوالجناح و خیمه ها رو دارن که اگرچه چون خود مردم اقدام به این کار کردن اشکالاتی هم درش هست ولی اگر از اون اشکالات صرفنظر کنی به عنوان یه حرکت خودجوش حرکت قشنگیه.... این و این و این هم چند تا عکس دیگه از این روستا و مسیر راه... 2-چهارشنبه صبح بالاخره فرصت پیش اومد و با خواهر جانم رفتیم خونه ی خاله جان و دایی جان سر زدیم و موفق به زیارت هانی خان جیگرمون (که امروز 21 روزه است) شدیم...به قول خواهرم اگر یه ذره دیرتر می رفتیم باید برای جشن فارغ التحصیلیش کادو می بردیم.. 3-یه عالمه فیلم و با عرض شرمندگی (روم سیاه)کارتون دیدم دیگه همین دیگه... آهان راستی تا یادم نرفته....دستور دسرهای پست قبل رو برای اون دسته از دوست جونایی که خواسته بودن تو ادامه مطلب می زارم...هر چند اصلاً سخت نیست ... **************************************************** پ.ن.١: من دلم به شددددددت برف می خواد....چه کار کنم؟!خوب خارج شهر میشه رفت...رفتم و دیدم...ولی دلم می خواد صبح که پنجره اتاقم رو باز کردم آسمون یه ذره به قرمزی بزنه و یه عالمه برف اومده باشه تو حیاط و منم یه عالمه تنهایی نگاه کنم و کیف کنم و بعد مثل قدیما قبل از اینکه بقیه بیدار بشن برم یه ذره برفای نوی دست نخورده (شایدم بهتره بگم پا نخورده) رو لگد کنم و یه سرک تو کوچه خلوت اول صبح بکشم و سردم بشه و دوباره پا بزارم رو جا پاهای خودم و برگردم تو اتاقم و و بخزم زیر پتو و بخوابم تا وقتی بقیه بیدار بشن...تازه دلم می خواد ناهارم آش رشته داغ دستپخت مامانم رو داشته باشیم...آخ انقدر دلم می خواد...خدا جونم میشه یه ذره برف بفرستی برامون لطفاً؟ پ.ن.٢:یه تجربه:برای رفع سرفه یه قاشق غذا خوری عسل حل شده در یه لیوان آب نیمه گرم معجزه می کنه....یعنی واااااقعا سریع عمل می کنه...فقط یادتون باشه مثل من اون اشتباه وحشتناکه رو نکنین...یعنی حتما عسل رو تو اب حل کنین نه اینکه عسل بخورین روش هم آب بخورین...چون درجا حالتون بهم می خوره(می گم درجا یه چی می گم یه چی می شنوید ها پ.ن.٣:مناجات نامه استاد حسن زاده: الهی، آنچه به حسن داده ای همه از تفضّل آن ولی نعم بود، وگرنه این منعم چه کاری کرده است که به موجب آن استحقاق ثوابی داشته باشد؛باز هم چشم توقع به تفضّل آن جناب دارد که دست دیگر نمی شناسد... الهی، تا کنون می گفتم جهان را برای ما آفریدی ، ولی اکنون فهمیدم خودت هم برای مایی.. الهی، حسن زاده آدم زاده است؛ چگونه دعوی بیگناهی کند؟ گاهی اوقات از نردبان بالا می روی تا دستان خدا را بگیری.... غافل از اینکه... خدا همین پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو از بالا به پایین نیافتی!!! ************************************************************ سلام سلام سلام... سلام به همّه ی شما دوست جونام... چه شمایی که لطف داری و روشنی و همیشه برام کامنت می زاری و چه شمایی که بازم لطف داری و به صورت خاموش وبلاگم رو می خونی و دلت هم نمی خواد برام کامنت بزاری...زور که نیست...هان؟! حتی سلام به شما ...خانم مسئول دفتر دوست محترم و خوبم که به قول ایشون یواشکی سرک می کشی و وبلاگ من رو می خونی و به نظرت خنده های من واقعی نیست...حالا چرا یواشکی عزیزم؟!اینجا متعلق به همه ی شماست...تشریف بیارین تو...دم در بده...چای تازه دم هم آماده است...شما هم بشین یکی از دوستان جدید بنده... راستی عزیزم همه اینجا می دونن من خیلی هم علی بی غم نیستم...منم دلم می گیره..منم گاهی وقتا دلم می خواد گریه کنم....اصلا اگر بگم اینطوری نیست که دروغ گفتم....ولی اگرم دلت خواست بگیره تو روز اینکار رو نکن....بقیه چه گناهی کردن که قیافه درهم و عجق وجق یه آدم دل گرفته رو تحمل کنن....بزار برای وقتی خودت تنهایی...هوم؟! تو روز....وقتی تو جمع نشستی... الکی هم که شده شاد باش...خیلی بد نیستا....امتحان کن... نهایتش اینه که بهت یه انگ علی بی غم بودن می چسبونن...خوب بچسبونن ...مگه بده؟! مهمترین مزیتش اینه که بعضی روزا که الکی می خندی دیگه وقتی هم که تنها شدی دلت یادش می ره بگیره(بگذریم که گاهی وقتا هم یادش نمی ره) وسط نوشت: (می دونم لغت "همه" تشدید نداره...این تشدید فقط برای تاکید بیشتر گذاشته شده و ارزش دیگری ندارد) چه سلام بلند بالایی شد... عیب نداره.... نشون می ده دلم برای همه تون تنگ شده... و اما اندر احوالات بنده... ************************************************************* بگم چنان سرمایی خورده بودم و همچنان هم خوردم در حد ٧-۶ ریشتر... انقدر که از دوشنبه پیش تا به حال بنده رو خونه نشین کرده.... یه روز خوبم و فکر می کنم خوب شدم...دوباره از فرداش با شدت بیشتری شروع میشه... می گم حالا آنفولانزای خوکی نیست...شاید گربه ای ، سگی، بزی چیزی باشه(ماشالله حیوون که کم نداریم)علایم این آنفولانزاهای جدیدم که هنوز نگفتن چیه....کسی در مورد آنفولانزاهای جدید اطلاعاتی داره؟! معایب زیادی داشت این خونه نشینی: ١-هانی کوچولو به دنیا اومده و هنوز نتونستم برم دیدن ایشون و مامان گلش که دختردایی بنده هستن....دلم ترکید از فضولی... ٢-خاله جان مهربون بنده عمل کردن و بازم به همون علت نتونستم برم دیدنش(به منم می گن خواهرزاده آخه؟!) ٣-قرار بود پنجشنبه این هفته برم امتحان بدم و امروزم یه جلسه تمرین داشتم ولی به دلیل وجود نازنین این سرماخوردگی مجبور به کنسل کردن کلاسم شدم... ۴-شب یلدا مهمون داشتیم...خودم رو کشتم و یک ساعتی تحمل کردم ولی دیگه واقعا حالم بد شد و نتونستم بشینم و مجبور شدم بخوابم(شما بخونین غش کردم) محاسنی هم البته داشت: ١-شنبه و یکشنبه حالم یه کم بهتر از روزای قبل بود...اینه که تصمیم گرفتیم یکشنبه دختر عمه جان رو که از بعد از ازدواجش ساکن اهواز شده و یه چند روزی به همراه مهرزاد کوچولوش اومده تهران و دلمون براش یه ذره شده بود رو به همراه کل خانواده عمه جان دعوت کنیم... خلاصه اینکه دقیقا همون روز هم زنگ زدن به مامانم که سندتون آماده است و فقط همین امروز مهلت دارین تا ساعت ٢ بیاین بگیرین و چون به نام مامان جان بود حتما باید خودش می رفت!!از طرفی دلش شور می زد و می گفت تو مریضی و دست تنهایی و از طرفی هم چاره ای نبود....ولی مثل ملوان زبل که اسفناج می خورد و قوی می شد( حالا نخواستم بامزی رو که عسل می خورد و قوی می شد مثال بزنم)من هیچی نخورده قوی شدم و کارا رو سر فرصت انجام دادم....البته دسرهاش رو شب قبل آماده کرده بودیم و یه کوچولو کار سبک تر بود....این و این هم عکس دسرها...خلاصه کلی از دیدن دختر عمه جانم بعد از مدتها خوشحال شدم... ٢-فیلم ٢٠١٢رو که پسر برادرم برام آورده بود دیدم.....یه فیلم آمریکایی جدید به کارگردانی Roland Emmerichبا بازی john Cusack و Amanda Peet ... اگر ندیدین حتما حتما برین دانلود کنین ببینین....جلوه های ویژه اش واااقعاً محشره.....یه نکته جالب که تو این فیلم خیلی نظرم رو جلب کرد این بود که وقتی دنیا داشت زیر و رو می شد و همه جا حتی کلیساها ، معبد بودا و کنیسه ها موقعی که مردم داشتن دعا می کردن نابود می شدن تنها جایی که سالم موند خانه کعبه بود ...برام خیلی جالب بود یه کارگردان آمریکایی دیدش اینجوری بوده... الانم دارم فیلم گلادیاتور رو می بینم...قبلا دیدم ولی باز دلم می خواد ببینم 3- یه عالمه هم کتاب خوندم که قشنگترینش از نظر من "مهر و مهتاب" نوشته تکین حمزه لو بود...موضوعش واقعی تر از بقیه کتابها بود... 4- اون یکی دختر عمه جانم که یک ماه از من بزرگتره پریروز بهم اس ام اس زده می گه پایه ای یه سفر دو نفره دو روزه بریم رامسر؟!اگر یخ نزنیم و راه بسته نباشه و خدا بخواد احتمالا بریم...حالا کی نمی دونم... دیگه همین دیگه... فکر کنم بازم موج جدید سرما خوردگی از راه رسیده....از صبح هم سرم باز درد گرفته...هم استخوان درد...هم دل درد.... یعنی این داروها چرا فقط یه روز تاثیر دارن و بعد بی اثر میشن؟! اینترنت همچنان dial up هستش...اگر کمتر پیشتون میام به بزرگواری خودتون ببخشین...دارم سعی می کنم ذره ذره به همه تون سر بزنم...حتما حتما هم پیش همه تون میام...به حساب بی معرفتیم نزارین لطفا... ****************************************************** پ.ن.1: تو این ایام عزیز التماس دعا دارم.. پ.ن.2:دعا کنین بعد از سه سال امام رضا بطلبه و تو تعطیلات بهمن ماه بتونیم با خانواده بریم پابوسشون پ.ن.3:مناجات نامه الهی ، قاسم که تویی کسی محروم و مغبون نیست الهی ، استغفار خواستن غفران توست، با خاطره گناه چه کنیم؟
















...بعد تعارف که من و شما نداریم و اینا ...بعد التماس که بابا من یک ماه نشستم...الان بچه ها همراهمونن خطرناکه و بعد دیگه دیدم بچه ها تو جبهه بابام هستن تو رودرواسی قبول کردم....حیف دستم بند بود نمی شد عکس بگیرم والا سربالاییش رو بهتون نشون می دادم چه مدلی بود...بعد فهمیدیم که اونجا اصلا منطقه نظامیه...در واقع انقدر رفتیم تا رسیدیم به آخر جاده و دیگه جایی که جلوش رو بسته بودن مجبور شدیم نگه داریم...البته یکی از مامورها که اونجا بود چیزی نگفت و خسته نباشید هم گفت...ولی یه جا می خواستیم پارک کنیم بریم یه دوری بزنیم یه مامور دیگه با ماشین اومد گفت اینجا منطقه نظامیه ...یه کم پایین تر پارک کنین...یعنی یه جورایی رفتیم خط مقدم و برگشتیم 


فکر کنم اینجا مهدکودکشون بود...





بعدم اینجوری
بعدم گفتم :هیچی ؛کلا فراموش کن.اینجوری بهتره



و اینا تا بالاخره گول خوردم



یه عالمه دیگه هم هنوز مونده و ندیدم....

ولی دوستش داشتم...
) تا الان دلم نخواسته نگاهش کنم....آخه بیشتر از اینکه ترسناک باشه خشنه و رو اعصاب میره...
: The Godfather ، Last samurai ، کارتون Planet51 ، Nine ، و چند تا فیلم و کارتون دیگه...
)...حتما حتما برای این کار عسل رو تو آب بریزین بعد بخورین...
:ادامه مطلب:





| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

