| 76 |
| ساعت ٢:۳٠ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: |
|
سلام به همه ی دوستان گلم امیدوارم اوضاع و احوال همه تون بر وفق مرادتون باشه.. اومدم بهتون بگم شاید اینجا دیگه خیلی کمتر از قبل بیام... خسته شدم از بس با هزار زحمت کلی عکس آپلود کردم و بعد از یه مدت سایتش منهدم شد و نمایش عکسها غیر ممکن شد... فعلا تصمیم دارم بیشتر توی ف.ی.س ب.و.ک بنویسم اونجا هم راحتترم...هم گذاشتن عکسها راحتتره...و هم ارتباطم با دوستانم بیشتره.... اینجا بعضی از دوستان هستند که میان پیغام خصوصی می زارن و نه وبلاگی و نه آدرس ایمیلی از خودشون برام می نویسن....و اینجوری حس می کنم این ارتباط یک ارتباط یک طرفه است... دوستانی که تمایل دارن برام آدرس ایمیلشون و یا اسمی که تو ف.ی.س ب.و.ک دارن رو به صورت خصوصی برام بزارن تا خودم براشون درخواست دوستی بفرستم.. چون من فعلا گزینه ی سرچ خودم رو توی ف.ی.س ب.و.ک غیر فعال کردم. شاید روزی دوباره به اینجا برگشتم...شایدم طاقت دوری از اینجا رو نداشتم و برگشتم...نمی دونم .... براتون آرزوی موفقیت و سلامتی و دلخوشی دارم
|
|
| 75 |
| ساعت ۱۱:٤٥ ق.ظ روز سهشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: |
|
خدایا کمکم کن تا درهایی را که تو به رویم می گشایی ندانسته نبندم و درهایی را که تو به رویم می بندی به اصرار نگشایم ×××××××××× سلام به همه ی دوست جونای گلم یه دو سه هفته ای عقب افتادم و نشد بنویسم.... دروغ چرا تنبلی کردم برای نوشتن.... اوضاع و احوالم شکر خدا خوب و روبراهه... کار و سفر که سر جاش هست و کما فی السابق پیش میره...برای درس هم منتظر نتایج ارشد هستم با اینکه تقریبا قبول نشدنم قطعیه.... جمعه 21 مرداد ماه با دختر عمه ی گلم که تو پست قبلی به حضورتون معرفی شد طی یک برنامه قبلی رفتیم قلعه رودخان فومن.... چون ماه رمضان بود , تعداد مسافرها کمتر بود و کلاَ 18 نفر بیشتر نبودیم...ولی بسیار بسیار گروه خوبی بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت... ساعت 8:30 صبحانه رو اول جاده ی رشت خوردیم... منظره های مسیر واقعا محشر بود... کوهها مه گرفته بودن... بچه ها هم تا دلتون بخواد شیطنت کردن.... از حرکات موزون گرفته تا بازی پانتومیم و تعریف جک و خاطرات با مزه لیدرمون آقای حمید درودیان هم بسیار با اطلاعات و خوش برخورد بودن و از اطلاعات مفیدشون بسیار استفاده کردیم طبق توافق همگانی قرار شد اول بریم قلعه رو ببینیم و بعد برگردیم و ناهار بخوریم... چیزی نزدیک به هزار تا پله که از تو دل یکی از زیباترین جنگلهای شمال کشور بالا می ره و انگار تکه ای از بهشت خداست که در این منطقه واقع شده... رودی که پرآبیش تو این فصل سال برام تعجب آور بود... نم نم بارون و هوایی خنک که کاملا بر خلاف تصورمون بود... وااااااای خدای من ممنونم بابت خلق این همه زیبایی... پله ها زیاد بود و خیلی ها وسط راه پشیمون می شدن و بر می گشتن... ولی ما همچنان رفتیم... توریستهای زیادی هم از فرانسه و دانمارک اومده بودن... و من مطمئنم ایران عزیزم قشنگترین جای دنیاست... وقتی از پایین دیوار های قلعه کم کم نمایان شد انگار همه ی خستگی راه یادمون رفت قدمت ساخت قلعه بر می گرده به اوایل اسلام و این خیلی برام عجیب بود که توی اون همه رطوبت و هوای نمناک هنوز این قلعه با غرور و ابهت همچنان پابرجاست... اگر چه با کمی توجه بیشتر میشه خیلی بهتر از این , این گنج تاریخی عظیم رو نگهداری کرد... وقتی وارد محوطه قلعه شدیم لیدر و بچه ها موندن و من و دختر عمه جان تصمیم گرفتیم دوری بزنیم ...خستگی مهم نبود..چون معلوم نبود که دیگه قسمت بشه به یه همچین جای زیبایی بریم یا نه...و حیف بود اگه همون جا مینشستیم.. من قبلش در مورد قلعه اطلاعاتی رو خونده بودم, ولی اونجا دیدم که عمارتی هست که شبیه کلیساست و یه صلیب هم روی اون نصب شده...راستش تو عکسها یادم نبود کلیسایی دیده باشم از لیدر پرسیدم و گفت برای من هم عجیبه و از مسئولین اونجا پرسید و متوجه شدیم که اینجا فیلمبرداری می کنن و اون صلیب بخشی از دکور مربوط به فیلمه... با دختر عمه جان دو تایی تا اون بالای قلعه رفتیم...خیلی چسبید...و فکر اینکه زمانی اینجا چه برو بیایی بوده قلقلکم می داد...یه جورایی انگار باور نکردنی بود برام. بعضی از بومیها هم معتقدن که این قلعه رو اجنه ساختن( به حق چیزای نشنیده)... خلاصه بعد از گرفتن عکس دسته جمعی با بچه های تور کم کم برگشتیم پایین... مسیر یه کم لیز بود و تقریبا اکثر بچه ها خوردن زمین... ما هم پاهامون خیلی می لرزید ولی شکر خدا زمین نخوردیم بقیه رفتن سوار ماشین شدن ولی ما دیدیم خیلی حیفِ که با لباس محلی توی جای به این قشنگی عکس نندازیم...(منم که عشق لباسهای رنگی پنگی و محلی).. عکس رو گرفتیم و بعد حرکت کردیم به سمت فومن و ساعت 5 ناهار رو توی رستوران شقایق خوردیم و بعد حرکت کردیم به سمت تهران...البته رودبار هم توقفی برای خرید سوغات داشتیم و ما حصلش خرید کلی زیتون پرورده و نپرورده!! بود.. ساعت 11:30 شب هم رسیدیم تهران. به هر حال خیلی خیلی خوش گذشت.. ___________________________________________________________________ سفر بعدیمون جمعه 4 شهریور به همراه 10 نفر از اقوام خوش سفرم به سمت گنبد سلطانیه و غار کتله خور بود...البته به همراه تور و با همون آژانس قبلی... تو این سفر برادرم و خانمش و بچه هاش...دختر اون یکی برادرم..پسر عموم و نامزدش و دختر عموم و دختر داییش و دوستٍ پسر عموم همراهمون بودن ...دختر عمه جانم هم قرار بود باهامون بیاد که متاسفانه یه مسافر ژاپنی بهشون خورد و باید اون رو از فرودگاه امام می رسوند به فرودگاه مهرآباد و به این ترتیب مجبور شد اومدنش رو کنسل کنه و خیلی حیف شد... لیدرمون هم این بار مدیر خود آژانس بود که زیاد از کاش راضی نبودیم...یه جورایی انگار می خواست از همه چیز بزنه...حتی می خواست گنبد سلطانیه رو هم نبره که با اعتراض ما روبرو شد مبنی بر اینکه قید شده تو قرارداد که بازدید از گنبد هم داشته باشیم و به این ترتیب تسلیم شد...هر چند به خاطر روز قدس داخل بنا رو نتونستیم ببینیم ولی بازدید از خود محوطه هم بسیار عالی بود... بعد از بازدید از گنبد البته به صورت نصفه نیمه و گرفتن عکس حرکت کردیم به سمت غار کتله خور... از رانندگی راننده هم که هر چی بگم کم گفتم... باید بهش یادآوری می کردیم که محض رضای خدا روبروش رو هم نگاه کنه و یه کم آرومتر بره... ولی واقعا خوش گذشت...بقیه اعضای تور هم همه بچه های برق دانشگاه شریف بودن و همه شون هم خوش سفر.... ساعت 12 رسیدیم به غار. غار کتله خور حدس زده میشه که یه سرش به غار علی صدر همدان میرسه...ولی بر خلاف غار علی صدر که یه غار آبی هستش. این غار خشکی هستش... تفاوت دیگه ای که با غار علی صدر داره در جنس آهکهاش هستش که ظاهرا آهکهای غار کتله خور خیلی خالص تر هستن.... و به خاطر همین شفافیت قندیلهاش شهرت جهانی دارن... این غار می گن هفت طبقه منفی داره و گفته میشه تا الان 3 تاش کشف شده(ما که نفهمیدیم اگه 3 طبقه اش تا حالا کشف شده از کجا حدس زدن که هفت طبقه داره) قدمتش رو توی ویکی پدیا خونده بودم 120 میلیون سالٍ ولی راهنما ضمن اینکه حرف من رو رد هم نکرد گفت بیشتر کارشناسها نظرشون اینه که قدمتش 30 میلیون سالٍ. می گن اسکلت انسان هم اینجا کشف شده و موجوده...ولی ما که ندیدیم. به هر حال غار بسیار زیبایی بود و کلی با بچه ها عکس انداختیم و خندیدیم... ساعت 2:30 حرکت کردیم به سمت شهرستان خدا بنده و ناهار رو اونجا خوردیم و بعد هم برگشت به سمت تهران... ساعت10:30 شب بود که رسیدیم به تهران و این سفر هم بسیار خاطره انگیز بود برامون... خیلی حرف زدم... شرمنده ولی خوب باید این دو سفر رو می نوشتم که یادم نره.... سفر بعدی به احتمال زیاد به قلعه الموت و دریاچه اوان خواهد بود....یا یکی از جمعه های شهریور ماه و یا جمعه ی اول مهر...تا ببینیم خدا چی می خواد... یا حق |
|
| 74 |
| ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: |
|
آرامش چیست؟ نگاه به گذشته و شکر خدا.... نگاه به آینده و اعتماد به خدا....
************ سلام سلام به همه ی دوستای گلم....
من با یه عالمه انرژی اومدم...
بالاخره فرصت پیش اومد و بادختر عمه ی عزیز و خوش سفرم به اون تور یه روزه که گفتم بهش خیلی احتیاج دارم رفتیم... این دختر عمه جان من فقط 17 روز از من بزرگتره وعکسهای بچگیمونرو هر کس میدید فکر می کرد دوقلوییم... قرار بود این تور یه روزه مقصدش قلعه الموت باشه... ولی دو روز قبل از سفر بهمون زنگ زدن و گفتن اونجا کوه ریزش کرده و مقصدمون تغییر کرده و می ریم به آبشار شاهان دشت... ما هم گفتیم شما اصلا بگو کویر لوت...فقط ما رو یه روز از این تهران نجات بده ، هر جا می خوای ببری ببر... روز حرکتمون چهارشنبه 29 تیرماه بود و چون وسط هفته بود به ناچار هر جفتمون مرخصی گرفتیم.... چهارشنبه ساعت 5:45 صبح بابام من رو رسوند به محل حرکت و اونجا دختر عمه جان رو دیدم که زودتر از من رسیده بود و در واقع ما دو نفر اولین مسافرهای تور بودیم که رسیدیم... کم کم بقیه همسفرها هم از راه رسیدن... قرار بود ساعت حرکت 6 صبح باشه که به علت بد قولی آقای لیدر و دیر رسیدنشون ساعت 6:45 حرکت کردیم.... آبشار شاهان دشتکه بعدا فهمیدیم جای فوق العاده زیباییه در روستای شاهان دشت (کیلومتر 68 آمل) واقع شده و در قسمت بالای آبشار ( روی کوه) قلعه ای به نام قلعه ملک بهمنقرار داره که یکی از مهمترین قلعه های مازندران هستش و درواقع پایگاه ملک بهمن یکی از آخرین حکام لاریجان بوده و در سال 1005 هجری توسط نیروهای شاه عباس صفوی فتح میشه... فقط من موندم اون زمان چطوری این قلعه رو اون بالاساختن...چون راه رفت و آمد به آبشار و خصوصا قلعه خیلی آسون نیست و همه نتونستن بیان بالا.... در واقع همه ی اعضای تور قلعه رو از دور دیدیم وفقط تعدادی از اعضای تور تونستن به آبشار برن و بقیه همون پایین کنار رودخونه اتراق کردن... برای رسیدن به این آبشار باید اول 96 کیلومتر توجاده هراز برونید....بعد به پل وانا میرسین...از روی پل می گذرین و به راهنمایی تابلوی راهنما عمل می کنین و می رین به سمت روستای شاهاندشت...قبل از روستا باید ازاتوبوس پیاده بشین...فقط وسایل ضروری رو بردارین (هر چه سبکتر بهتر) ...بعد از داخل کوچه های روستای شاهاندشت رد بشین و بعد از 15 دقیقه پیاده روی(شما بخون کوهپیمایی) می رسین به آبشار که واقعا خیلی زیباست.... البته ما برای رسیدن به این آبشار وقت بیشتری روگذروندیم. وقتی تو اتوبوس (شما بخون مینی بوس) دیدیم یه صدای پیسسسسسسسسسس بلند اومد ،شستمون خبردار شد که پنچر شدیم تا رانندهپنچریرو بگیره تویاین اقامتگاهکنار ساحل رودخانه هراز اتراق کردیم وکمی گشتیم ...بعد حرکت کردیم به سمت روستای شاهاندشت... بعضی کوچه های روستا واقعا شیب داشت و لیز بود و من موندم مردم اونجا توی برف و سرما و یخبندون چطوری رفت و آمد می کنن... روستای قشنگی بود بادرهای چوبیوکوچه های زیبا...ولی راستش من زیاد از سوت و کوریش خوشم نیومد...اصلا یه بچه هم اونجا ندیدیم... فقط چند تا خانم روستایی تو حیاط حسینیه دیدیم که ساعت ده صبح نشسته بودن و نوحه گوش می دادن که مناسبتش رو باز هم نفهمیدیم....آخه نه شهادت بود و نه کسی فوت کرده بود.... برای رسیدن به آبشار دو راه وجود داشت...یه راه ازمسیر بالا می رفت و یه راه از مسیر پایین که باید از رودخونه رد می شدیم... لیدر گفت از مسیر بالا باید بریم...با هر بدبختی بود خودمون رو به یه جایی رسوندیم و بعد فهمیدیم که اونجا کوه ریزش کرده و جلوترنمیشه رفت (شانس ما هر جا قرار بود بریم همون جا کوه ریزش کرده بود)..اینه که دوباره هر جوری بود برگشتیم پایین تا از مسیر پایین بریم...اونجا خیلی ها انصراف دادن از دیدن آبشار و کنار رودخونه بساط کردن... ما هم کمی اون اطراف گشتیم و دیدیم یه کم بی برنامه داریم عمل می کنیم... به لیدر گفتیم شما سی خودت ما هم سی خودمون گفتیم اول می ریم چای و ناهار رو می خوریم تا یه کم ذهنمون به کار بیافته بعد ببینیم چه کار باید بکنیم...اینجوری فقط داریم هی بالا وپایین می کنیم... خلاصه با دختر عمه جان رفتیم بهیه سفره خونهتازه تاسیس و با صفا که حیاطش تازه آبپاشی شده بود و صدای دلنشین موسیقی سنتی هم فضا رو عالی کرده بود... ظاهرا اولین مشتریهاش ما بودیم.... ولی خیلی با صفا بود... ناهار که نداشتن(گفتم که خیلی تازه تاسیس بودن، حتی روکش نایلونی پشتیهاش رو هم برنداشته بودن)...ولیچایسفارش دادیم و انقدر عطش داشتیم که دم نکشیده خوردیم و واااااقعا هم چسبید... بعدم ناهار خودمون رو خواستیم بخوریم که انقدر زنبور اونجا زیاد بود خورده نخورده در رفتیم... رفتیم دیدیم بیشتر اعضای تورکنار رودخونه هستن... ولی من و دختر عمه جان تصمیم گرفتیم بریم بالا کنار آبشار...حیف بود اگه نمی رفتیم...اصلا این همه راه رفته بودیم برای دیدن آبشار.... یه نایلون پر میوه و چیپس و آجیل و دلستر دستمون بود ....دیدیم سخته با اون بالا رفتن....گفتیم می زاریمش زیر یه بوته ی تمشک وبرگشتنی برمیداریمش(که البته قبل از ما زحمت برداشتنش رو کشیده بودن..عیب نداره...نوش جون هر کی برداشته مسیرش یه کم سر بالایی و لیز بود...ولی هر جور بود رفتیم و دیدیم لیدر به همراه یه عده از بچه ها بالا هستن .... چون پایه دوربین نبرده بودیم از لیدر خواستیم ازمون عکس بندازه که البته پروژه ای بود برای خودش....آخه دستش رو می ذاشت روی لنز و بعد می گفت این دوربین چرا روشن نمیشه(لیدره ما داریم؟( بعد گفت وسایلتون رو بدین به من و برین زیر آبشارکه البته چون ما از لباس خیس چسبان بسیار چندشمون میشد زیر بار نرفتیم البته همون کنار آبشار ایستادن هم به اندازه کافی خیسمون میکرد... ولی بچه ها می گفتن قبول نیست . ما همه رفتیم زیر آبشار ، شما هم باید برین خیس بشین که باز زیر بار نرفتیم و در رفتیم و اومدیم بالای کوه تاعظمت آبشار روبیشتر ببینیم واقعا زیبا بود....و خدا رو از صمیم قلبم به خاطرخلق این همه زیبایی برای ما انسانهای ناسپاس شکر کردم سفر بادختر عمه ی خوش خنده ی من اصلاً بد نمی گذره....کلا روحیه اش باعث میشه شاد بشی ...بس که خودش شاد و بانشاطه... کمی اون بالا روی کوه کنار آبشار روی تنه ی یه درخت نشستیم و به دور از هیاهو و مشکلات شهر هی گفتیم و خندیدیم و با لذت تمام به مناظر اطراف نگاه کردیم و بعد هر جور بود اومدیم پایین (خداییش خیلی لیز بود( با دختر عمه جان تصمیم گرفتیم بریم کنار رودخونه وپاهامون رو به خنکای آب بسپریم که چقدر برای اعصاب عالی و آرامبخشه و چقدر توی اون هوا چسبید و چقدر الان بازم دلم می خواد بعد دوباره راه افتادیم سمت روستا و دو تا بستنی قیفی زعفرونی خریدیم که با کمال تعجب دیدیم قیمتش از تهران خیلی ارزونتره...بستنیش که بستنی پاک بود و تاریخش هم که نگذشته بود..ما هم که هنوز زنده ایم...فقط هنوزنمی دونم چرا ارزونتر بود می خواستیم از فروشنده یه کم از این آلوچه های ریز و ترش که قبلا من تو باغ داییم خورده بودم و می دونستم خوشمزه است بخریم که گفت خانمم می خواد خشکش کنه و فعلا برای فروش نیست ولی چون من چشمم پشتش مونده بود امروز دایی جونم بدون اینکه از ناکامی من در خرید این آلوچه ها خبر داشته باشه صبح زود برامون ازباغش از همون آلوها آورد و کلی ذوق کردم لیدر گفت همه ساعت 4 کنار ماشینهاباشن... ما هم یک ساعتی وقت داشتیم و با یه دختر خانمی به اسم رسپینا که تنها اومده بود سه تایی حرکت کردیم و قدم زنون و گپ زنون اومدیم سمت ماشینها.... به دختر عمه ام گفتم اگه امروز یه کم بارون هم میومد روزمون تکمیل می شد که دیدیم صدای رعد و برق میاد و نوک کوهها رو مه قشنگی پوشونده....خیلی عالی شد... دوباره برگشتیم توی ده و کمی هلو و زردآلو خریدیم و سمت ماشینها برگشتیم که دیدیم کم کم بقیه هم از راه رسیدن و با اومدن اونها بارون قشنگی هم شروع به باریدن کرد و من بازم کلی ذوق کردم... موقع برگشتن ترافیک بود ولی به قول این پلیسهاترافیک در حال حرکت و روان بود... ماشینهامون نزدیک 20 دقیقه امامزاده هاشم(ع) توقف داشتن که البته ما بدون چادر نتونستیم بریم برای زیارت و از بیرون حرم بهشون سلام دادیم... بعد دیدیم باد شدیدی میاد و تو اون هوا آش یا نسکافه خیلی می چسبه که بعد از رویت آشهاش ، ما خوردن نسکافه رو ترجیح دادیم ساعت 9 بود که رسیدیم تهران .... قرار شد اگه بتونیم هر چند وقت یکبار از این سفرهای این جوری بریم... دختر عمه جان می گفت یه سفر دو روزه بریم نمک آبرود...منم کاملا موافق و پایه ام... حالا تا ببینیم خدا چی می خواد... خلاصه جای همگی خالی...فوق العاده خوش گذشت... طبق آخرین تصمیمات شاید برای هفته آینده (جمعه) هم با دختر عمه جان برنامه تور یه روزه گذاشتیم ...به احتمال خیلی قوی هم مقصدمون قلعه رودخان هستش البته این تور مال فرهنگسرا نیست..چون فرهنگسرا تا شهریور فعلا تور نداره امیدوارم بتونیم بریم...هر کی میاد دستاش بالا ×××××××××× پ.ن.1: اون دوستای گلی که دلشون می خواد به یه مرکز خیریه(انجمن حمایت از معلولین ضایعه نخاعی) در حد توان خودشون کمک کنن لطفا بهم بگن تا شماره تلفن مرکز رو بهشون بدم پ.ن.2 :دوستان عزیزی که کامنت خصوصی می زارید و ازم سوال می پرسین و آدرسی هم از خودتون نمی زارین ,لطفا بگین من چه جوری باید جوابتون رو بدم؟بعضی وقتا به نظرم بعضی کامنتها واقعا نیازی نیست خصوصی باشن ولی خوب چون خودتون حتما اینجوری دوست دارین منم به عقیده ی شما احترام می زارم..ولی لطفا یه آدرسی بزاین که من بتونم جواب بدم..ممنون |
|
| ختم قران |
| ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: |
|
سلام به همه دوستای گلم.... امیدوارم زندگی بر وفق مراد تک تکتون باشه.... اون دوستای عزیزی که برای ختم قران ازم سوال کرده بودن.... راستش رو بخواین خیلی دوست داشتم مثل دو سال پیش یه برنامه برای ختم قران تو وبلاگم بزارم...ولی کارام زیاده و می ترسم فرصت برنامه ریزیش رو نداشته باشم.... اینه که رفتم به وبلاگ یکی از دوستان جدید و عزیز وبلاگیم و اونجا برای ختم قران اعلام آمادگی کردم.. خودم باید از جز 10 قران شروع کنم.... لینکش رو این پایین براتون می زارم تا اگه دوست داشتین شما هم آمادگیتون رو اعلام کنین... http://khaterategahbgah.persianblog.ir راستی چون این پست موقته و بعد از یکماه از حالت پابلیش در میاد اینه که بخش نظرات و غیر فعال می کنم ...دوست داشتین تو همون پست قبلی برام کامنت بزارید.... مواظب خودتون باشین... یا حق
|
|
| 73 |
| ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: |
|
صبورانه در انتظار زمان بمان... هر چیز در زمان خود رخ خواهد داد... حتی اگر باغبان باغش را غرق آب کند.... درختان در خارج از فصل خود میوه نمی دهند... ××××××××××××× سلام به همه ی دوستای گلم... من خیلی خیلی خوبم شکر خدا.... امیدوارم حال و روز همه ی شما هم خوب باشه... دارم به همتون به ترتیب سر می زنم و پستهای نخونده رو به مرور می خونم.. فقط یه کم زمان می خوام .... کمرم شکر خدا خیلی خیلی بهتره... یعنی در واقع به نظرم اول لطف خدا و بعدم معجزات این داروهای گیاهی حال عمومیم رو عالی کرده....دیگه از اون قفل کردن مفاصل خبری نیست....تازه هنوز درمان اصلی کمرم رو شروع نکردم... خلاصه خیلی راضیم... نزدیک دو هفته ای هم هست که برگشتم سر کار .... هم کارم رو دوست دارم هم با افرادش آشنام...اینه که خیلی خیلی راحت هستم و جو محل کارمون خیلی خیلی صمیمی و گرمه... الان منتظرم یه ذره کارهام سر و سامون بگیره و یه سفر ( لااقل یه روزه) با تور برم یه جا... یعنی میشه یه روزی بیاد که من از این تهران و سر و صدا و آلودگی و دود و دمش راحت بشم؟! خیلی خیلی از لطف تک تکتون ممنونم... می خواستم این پست رو عکس بزارم...بعد دیدم چه کاریه که اینجا بزارم...هر کسی خواست (و البته من میشناختمش) بهم بگه تا بهش آدرس ف.ی.س رو بدم. اونجا هم یه جو صمیمیه.... خانواده و اقوام و دوستان هستن و خیلی دوستش دارم...(قبلا دوستش نداشتم) دیگه دیگه اینکه کما بیش دارم کتابها رو می خونم تا اگر ارشد امسال قبول نشدم(که احتمالش و ضعیف میدونم قبول بشم) سال بعد انشالله جزو قبولیها باشم...البته این وسطها کتابهای رمانی که دانلود کردم رو هم می خونم... به فکرم دوباره کلاس آلمانیم رو شروع کنم..دلم براش تنگ شده... البته شاید گذاشتم از مهر برم که هوا خنکتر میشه...از تابستون خوشم نمیاد به خاطر روزای بلند و گرماش که ازش فراریم... خلاصه همه چیز خوبه و من خوشحالم و نمی خوام هم بزارم چیزی ناراحتم کنه در مورد برنامه ختم قران خیلی از دوستان سوال کرده بودن...چشم...به فکرش هستم اگه تعدادمون به حد نصاب برسه.... البته من یکسال و خرده ای هست که با سایت www.ghorany.com پیش میرم و شبی یه صفحه می خونم ولی دوست دارم برای ماه رمضان روزی یه جزء رو بخونم اگه خدا کمک کنه.... بازم مرسی از لطفتون.... همراهتون و دوستدارتون هستم.... |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| لینکستان |

.








....
